ادامه مطلب فوق

با اندك تأمل ونگاه ژرف به تعاريفي كه پيرامون فرهنگ وتمدن از ديدگاه هاي مختلف چه شرقي وچه غربي، ارايه گرديده باوجود پيوند هاي عميق وپهلو هاي مشابه ميان اين دو واژه هنوز فاصله هاي ژرفي اين واژه هاي دلپذير وگيرا را مي تواند از هم مجزا نگه دارد ودر تعريفي كه از سوي پژوهشگران ودانشمندان شرقي، بويژه حوزه ي تمدني ايران فرهنگي در رابطه با فرهنگ وتمدن ابراز گرديده،  تفاوت اين دو از همديگر خيلي واضح وآشكار است وهيچ ترديدي را كه آنها مبين يك معني ومفهوم خاصي نيستند، باقي نميگذارد، وقتي شما تاعمق تاريخ هم پيش برويد به    وضاحت مي بنيد كه فرهنگ حامل چه باري است و تمدن مبين چه پيامي . فرهنگ كه گاهي با شخصيت انساني يكسان گرفته مي شود, حامل پيام ورسالت برخاسته از استعداد خلاق وذهن آفرينشگر انساني است كه نمي توان آن را بگونه ي اكتسابي فرا گرفت. اما تمدن پديده يي است مادي كه آنرا مي توان از راه تقليد و اكتساب درپرتو فرهنگ آفريد، فرهنگ قديم است وهمزاد انسان ولي تمدن جديد است و زاده تسلط انسان برطبيعت به بيان ديگر وقتي انسان در پرتو ذهن خلاق وفكر دراك خويش ، بند نافش را با طبيعت، بريده وبيغوله ها وسوراخ هاي طبيعي را به عزم زنده گي در زير سقفي كه با داستان توانا وعرق جبين خود ساخت ترك نمود، تمدن آفريد وآسايش. تمدن نيازمند فرهنگ است وفرهنگ سازنده ي تمدن، تنها مي تواند بازتاب دهنده ي فرهنگ باشد نه آفريننده ي آن. به گفته ي استاد بختياري فرق فرهنگ وتمدن، در اينست كه: فرهنگ بفهميدن، دريافتن، انديشدن، ژرف بيني وآگاهي به چيز ها، ربط پيداميكند ودير گذر، ديرپا، سنجيده، آگاهانه، بنيادي، زاينده وفزاينده، بالنده وروينده وعميق وپايدار است. ولي تمدن ، به امور سطحي وزود گذر وآني زندگي وابسته است وبيشتر جنبه ي اكتسابي وتقليدي دارد،

زو درس ، زود گذر، زود ياب معمولاً نا پايدار و تغيير پذير است .به عبارت ديگر: ((فرهنگ)) سازنده و كمال دهنده ي فرداست و ((من)) آدمي را مي پروراند، ولي تمدن، انسان را در سازمان اجتماعي و گروه ، جلوه مي دهد و پيش مي برد .فرهنگ كهن است و ((در مان)) و عام ،ولي تمدن نو است و زود گذر و خاص فرهنگ بيشتر جنبه آفرينش ،دير ندگي ،معنوي و ذهني و بنيادي و چوني دارد و تمدن جنبه تقليدي ،تكنيك ،عملي و عيني و چندي .

ازديد گاه دانشمندان و خرد و رزان حوزه تمدن آريايي، وجوه اشتراك و پيوند هاي معنوي ميان فرهنگ و آموزش و پرورش بيشتر است تا تمدن. درحاليكه در جامعه ي غرب موضوع به گونه ديگري است، يعني اكثريت پژوهشگران، فرهنگ رابا تمدن يكي ميدانند وبدين باورند كه فرهنگ درحقيقت مجموعه اي از ارزش هاي مادي ومعنوي است.

اما بايک نگاه ژرف وكاوش ريشه هاي فرهنگ و آموزش وپرورش با وجود قرابتها وپيوند هاي عميق ميان آنها، به وضاحت مبرهن میگردد که این دو مفهوم نیزازاختلاف عميق برخوردارند وبه هيچ وجه نميتوانند ارايه دهنده ي يك پيام باشند. زيرا آموزش وپرورش  بدين معني است که انسانهاي يك جامعه آنچه را كه مي آموزند و پرورش وتربيتي را كه فرا مي گيرند به ديگران يعني نسل وافراد بعد از خودشان مي آموزانند وآنطوري كه ميل دارند ويا آنگونه كه ميخواهند، يعني مطابق خواست و سليقه ي لزوم دید شان تحت پرورش وتربيت مي گيرند.

اما دريافت ما از واژه ي مقدس فرهنگ غيراز اين است، اگر چنين مي بود، پس درتمام روند پرفراز ونشيب تاريخ، ما هرگز شاهد تحولات شگفت انگيز كنوني كه گاهي سازندگان اصلي آن يعني انسان را دچار شگفتي مي سازد، نمي بوديم. يعني درآن صورت زنده گي چيزي تكرار، مكررات نمي بود.

درحاليكه با يك تأمل اندك به تعريف فرهنگ، در مي يابيم كه آنچه را كه فرهنگ به گونه ي خسته گي ناپذيري با خويش حمل مي نمايد غير از همه ي اين مفاهيمي است كه در تمدن وآموزش وپرورش وغيره ديده ايم. فرهنگ برخاسته از روحي متعالي، استعداد خلاق، ذهن تراويده و نيروي مينويي انسان است كه در افراد مختلف، مختلف بوده، ويژه هر فرد است كه همين ويژه گي انفرادي موجب تفكيك استعداد وتوانايي هاي هر انسان نسبت به ديگري است وهمين استعداد هاي آفرينشگر متفاوت دريك جامعه سبب آفرينش فرهنگ متفاوت نسبت به جوامع ديگر ي است. پس همين تراويده هاي ذهني ويا استعداد آفرينشگر يانيروي مينوي انسان كه درحقيقت فرهنگ راتشكيل ميدهند، موجب باروري وغناي يك جامعه گرديده وجامعه ي انساني بااین غنامندي است كه از داني به عالي واز حضيض به اوج رشد نموده، دايمأ سير صعودي رامي پيمايد.

لذا آنچه را كه پيشينيان ما بنام واژه فرهنگ مسما ساخته وبا تجزيه ي اين واژه، هرجز آن بازهم معني مي دهد، نشان دهنده ي اين عظمت است كه آنان در بكار برد واژه ها چه مسئولانه انديشيده اند، وچي خرد ورزانه هرواژه را كي حمل كنندهء يكبارمعين است، بكار برده ودر جايگاه خاصي قرار داده اند.

حال برميگرديم به اصل اساسي اين مسئله  كه سياست، دولت وفرهنگ چه مناسباتي باهمديگر داشته وتأثيرات متقابل آنها بالا يكديگر چگونه است؟

با اندك دقت در تعاريف وتوضيحات مفاهيم سه گانه ي ( سياست، دولت و فرهنگ) كه هركدام به گونه گسترده و مستدل، با اتكأ به سرچشمه هاي مطمئين وقابل باور، مورد بررسي قرارگرفت، بدين نتيجه مي رسيم كه نه تنها اين مفاهيم و مقولات رابطه ي خيلي تنگا تنگ باهمديگر دارند، كه درعين زمان تأثيرات ژرفي بالاي يكديگر نيز دارند.

وقتي مي گوئيم سياست، هنر و تدبير اداره ي يك ملت ويا يك كشور است ودولت تجسم عيني اين هنر وتدبير، فرهنگ هويت ومشخصه ي اين هردو است. ماداميكه يك ملت وياافراد يك جامعه در آن حدي از توانايي ميرسند كه بتوانند، براي بهتر زيستن، هنر وتدبير ويژه اي را برگزينند ويا از يك سازمان متشكل اداري بهره مند گردند، كه از گزند حوادث طبيعي اجتماعي مصئون ترباشد، همين خودش نشانه ونماد فرهنگ بر تري آن ملت وجامعه است. ناگفته نبايدگذاشت، كه مشروعيت ومعقوليت اين مفاهيم مسلماً نسبي خواهند بود هركدام درمراحل خاص تاريخي مورد ارز يابي مي توانند قرار بگيرند. به گونه مثال سياست، دولت وفرهنگ مراحل ابتدايي يعني ماداميكه بشريت مرزهاي زندگي طبيعي را پشت سرمي گذارد و وارد مراحل ودوران مدنيت ابتدايي مي شود، طبيعتاً با بررسي اين مقولات ومفاهيم در جهان كنوني فرق مي كند يعني هركدام در دوران خودش معقوليت وپذيرش دارد، چون روند تكامل جوامع بشري هميشه سير صعودي دارد ودايماً در حال تكوين وغنامندي بيشتر است. اينكه برخي ازملت ها در ابتدايي ترين دوران ايجاد ومدنيت توانسته اند كه از خود هنر سياسي نشان بدهند وداراي كياست عالي بوده اند ودر حوزه ي آفرينش هاي فرهنگي، شگفتي هاي بي بديلي به وديعه گذاشته اند، از همين جاست كه حوزه هاي خاص فرهنگي مدني مختص بخودشان را درعالم ايجاد نموده اند ورمز استثنايي به خود قايل شدند. حرف اصلي اينجاست كه اين بي بديلي زماني توانسته است يكه ر است به پيش بتازد كه هر سه مفهوم ( سياست، دولت، فرهنگ) درخدمت همديگر بوده ويكي متمم آن ديگری بوده است. درغير آن هيچ گاهي سياست هنرمندانه نخواهيم داشت. اگر دولت نمونه وبا تدبير نداشته باشيم واين هردو پيروز مند نخواهند بود درصورتيكه از فرهنگ عالي برخوردار نباشند ورمز اصلي ماندگاري ملي نيز وابسته به همين هماهنگي وپيوند منطقي خواهد بود. 

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388 و ساعت |